پارت سی و هشتم :

سرم را که بالا آوردم، همان لحظه سر جایم خشکم زد. احمد همان‌طور که به سمت ساختمان ذوزنقه‌ای شکل مقابلمان می‌رفت، گفت:

- دِ بیا دیگه پسر. کجا موندی پس؟

آورده بودتم مسجد*؟ پوزخندی زدم و ترجیح دادم همه‌ی راه آمده را با همان حال نَسَخَم برگر ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.